![]() |
![]() |
|
| آوای خوش خدا خدا می آید... |
|
حرف من اينست زميني نشويد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:40 توسط هستی |
|
|
وقتي رفتي گل رز توي حياط ، داره ميميره کجايي گل من داره اين دل به هواي گل رز اشک بي کسي ميريزه کجايي گل من اينجا کورن آدما نمي بينن، که دلي داره ميميره توي اون خلوت تنهايی هاش نکنه تو هم آدمي و قلبي نداري توي اون سينه آي آدمک دلمو آروم کنم ، به گل رز من چي بگم؟؟ ريختن برگاي اون داغي ميزاره رو دلم تو بيا به خاطر اون گل تنها تو حياط نمي گم بيا که من تنهاي تنهام ميگم اينجا گلها تنهان اونا دستهاي تو رو ميخوان گل من گل من....
شعر از: هستی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:31 توسط هستی |
|
|
ديشب
از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد ازديار پنجره جان قناري را گرفت در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:29 توسط هستی |
|
|
می نویسم از دل پر دردم امشب می نویسم از سرنوشت نارفیقم می نویسم حرف خود را با دلم من بخواب امشب تو ای سنگ صبورم صدای ناله ی تنهایی ات به آسمان رفت هوای گریه امشب در اتاق است کاش ... کاش می توانستم گریه کنم اما نمیتوانم.. چون دگر اشک هم شوق تولد را ندارد کاش...
شعر از:(هستی)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:36 توسط هستی |
|
|
امشب... امشب شهر در سکوتی مبهم فرو رفته است و تاریکی همه جا را در بر گرفته است مثل اینست که همه مرده اند می خواهم گریه کنم اما نمیتوانم چون گریه هم مرده شهر من دیگر شهر نیست خانه ام ویرانه است جای من اینجا نیست دل ندارند اینجا آدمها دل من هم زیر پا له شد و مرد چقدر اینجا تاریک است من که هستم اینجا؟ پرکاهی در مسیر تندباد که خود نمیدانم به کجا می شتابم... شعر از:(هستی)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 13:44 توسط هستی |
|
|
امروز روز قشنگی بود توی راه همش به این فکر می کردم که چرا ما آدما وقتی بهمون مشکلی پیش میاد همه چی تو دنیا رو زشت و بد می بینیم با اینکه دوران بدی رو پشت سر گذاشتم اما امروز با اتفاقی که افتاد و با چیزی که به دستش آوردم یعنی خدا به من داد دنیا پیش چشمم روشن شد امروز خیلی قشنگ بود امروز من هم بالا اومدن خورشید و هم خداحافظی اونو دیدم بهم گفت حالا که بیدار بودی تا من بیام منم امروز رو خیلی روشن می کنم تا تو بتونی همه جا رو خوب و قشنگ ببینی خوب مثل اینکه خیلی حرف زدم اما دوست داشتم امروز رو همیشه یادم باشه امروز با کسانی ( از نوع دختر) آشنا شدم که یه حس خوب به من میدن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:23 توسط هستی |
|
|
اینجا کوچه ها تاریکند آسمان خاکستری، اینجا گل بوی تعفن می دهد دیوار ها از سنگ سخت، اینجا آدمی نیست با قلب سرخ اینجا اشکی نیست از روی دل اینجا قلبها سوختند و سیاهند چون شب اشکها مرده اند در دل، آیا اینجا دلی هست اکنون؟؟؟؟ شعر از : هستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:16 توسط هستی |
|
|
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:0 توسط هستی |
|
|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:23 توسط هستی |
|
|
يه شب خدا خواب نداشت
هيچکس به اون نگاه نکرد
جلوتر از خدای ما چشم و دلش به آسمون مجنون ديگه غم نداره اونو ولی از من جدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:28 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدا قول نداده که همیشه آسمون آبی باشه!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
زیبای خفته بهترین وبلاگ تفریحی |
|
RSS
|